|

همه جای خانه را گرد و غبار گرفته ...
کنار پنجره میروم . غبارش را میزدایم ...
پشت پنجره آدمکی ایستاده و در چشانم خیره شده ..
. در چشمانش خیره میشوم ....
چشمانش خسته و غمگین است ...
با دیدن غمش اشک هایم جاری میشود ...
او هم میگرید ...
کاش میشد اشک هایش را پاک کنم ...
میخواهم پنجره را باز کنم ...
میبینم آینه را با پنجره اشتباه گرفته بودم .
|